تبليغاتX
با تمام وجودم دوست دارم بهار

------------------------------------------------ ..: دیوار بی کسی تنها پناه من :..

 

 

 

 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره ...


چه زيباست رسيدن دوباره

به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ...

و چه اندازه عجيب است ...
روز ابتداي بودن ...
وچه اندازه شيرين است امروز ...
روز ميلاد تو ...
روز تو ...
روزي كه آمدي ...

تولدت مبارک عشق من . . .

 

                                                                      رضا پارسامنش ...

+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 1:0 توسط موشی |



یه جمله از کورش کبیر ، تکراریه اما تامل برانگیز :

باران باش و ببار . نپرس کاسه های خالی از آن کیست


بزرگداشت کورش کبیر . . .

 

جهان در سیاهی فرو رفته بودبه بهبود گیتی امیدی نبود

نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد

بناکرد معبد به شلاق و زورنه چون ما برای خداوند نور

پی کار ناخوب دیوان گرفتخلاف نیاکان به قربان گرفت

نکرده اراده به خوبی مهر
در اویخت با
خالق این سپهر

در آواز مردم به جایی رسید
که
کس را نبودی به فردا، امید

به درگاه مردوک یزدان پاکنهادند بابل همه سر به خاک . . .

 

بر گرفته از : شاعر باذوق "صادق علی حق پرست"

 که منشور کوروش را به نظم کشیده است.

 

کورش کبیر . . .

 

 ادامه در ادامه مطلب ُ لطفا کلیک کنید . . .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 22:6 توسط موشی |


 

عاشقانه های من و تو

 

خوشبختی من در بودن با توست

و روز رسیدن به تو

تقدیر خوشبختی من است .

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از

میان چشمان دریاییت

به وصال قلبم نشاندی .

زیبا ترین گلهای دنیا تقدیم به

تو بهترین عشق دنیا

به اندازه تمام دنیا دوست دارم رضای من . . .

( بی نهایت )

P316 PaRsaMaNeSh . . .                                پیشی . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 22:45 توسط موشی |


چهارمین سالگرد ازدواج پیشی و موشی  مبارک ...

وقتش رسیده تازه شود حال و روزمان

من در لباس شاد عروسی تو  ناگهان

با یک لباس طوسی و چشمان سبز و ناز

وارد شوی به خاطره ی داغ استکان

این خستگی عصر خودت را بدر کنی

با جرعه ای کنار من از طعم آن زمان

قدری بنوش و نوش دلت کن زمانه را

دیگر بس است تلخی این جام شوکران

شیرینی نگاه خودت را به من بده

تا حل کنم میان نفس های نیمه جان

پیراهن سپید ... و ... تاج مرا ببین

در موج های تیره ی این چای و گیسوان

در چشمهای تیره ی من رقص کن بچرخ

چون جشن مان

پیشی و موشی . . .

 

دستان من به دستان گلت خو گرفته اند

هرگز نکن برای من این دست را خزان

فصل قشنگ عشق من و تو  همیشه گرم

مثل همین دو جرعه رها گشته در دهان

وقتش رسیده خوب اینک دعا کنیم

در لا به لای زمزمه ی خیس این اذان ...

مثل دو پرنده ی خوشبخت میشویم

ما تا ابد کنار هم ای خوب مهربان

حالا سکوت خسته ی  این خانه گم شده است

در قیل و قال  تازه ی فوج پرندگان

وقتش رسیده تازه شود حال و روزمان

وقتش رسیده پر بزنیم از جهانمان ...

                                                                                                    پیشی و موشی . . . 

۱۹ تير ماه سال ۱۳۹۰  دومین  سالگرد ازدواجمون مبارک عزیزم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 11:30 توسط موشی


 

عاشقانه دوستت دارم ... B

نه ، من هرگز نمی نالم .

قرن ها نالیدن بس است .

می خواهم فریاد کنم .

اگر نتوانستم ، سکوت می کنم .

خاموش مردن بهتر از نالیدن است .

                                                                                               دکتر علی شریعتی ...

I Love BaHaR . . .

دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک زیر کشت نخواهم برد…


زیرا خود با چشم های خویش دیده ام....

 

که یک اسمان کلاغ ...

زیرچتر مترسک....

رقص باران را به ریشخند نشسته اند…

 

                                                                                              رضا پارسامنش ...  فریاد سکوت .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 23:30 توسط موشی |


 

 

تنها ترين تنها

نظام برده داری

فرمان برداری از یک نگاه

فکر کردم گذشته...

ولی چشمان تو وحشی تر از

معصومیت فکر من است   ...

دوستت دارم اي تمام باورم

رضا پارسامنش

+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 23:48 توسط موشی |


امسال واسه نوشتن هیچی نداشتم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 13:8 توسط موشی |


دوستت دارم بهار

تا انتهای عشق بامن برقص(۱)
تا انتهای من بامن بمان

تا انتهای دستانت مرا لمس کن

ببر مرا تاانتهای دشت

تا انتهای همان دشتی که آنروز

درانتهای آن بودیم

که به پایان با توبودن رسیدیم

تا انتهای همان روزی که باد می وزید

کنار همان مزرعه ای که در آنجا

گندمها در هجوم باد می رقصیدند

همان جا که همان اندوهی که از آن می ترسیدیم

از پشت کوه سر رسید (۲)

همانجا که تردید به من خیانت کرد(۳)

و دستانت تنها به اندازه ی چشم بر هم زدنی

گیسوان پریشانم را پناه دادند

مرا تا انتهای دیوانگی بکشان ـ با دستانت ـ

بگذار شعرهای تازه متولد شوند

بگذار با صدای بلند فریاد بزنم

" دیگر تردید نخواهم کرد "

یکبار دیگر

ببر مرا

تا انتهای همان کویر ساکت

بگذار باز هم

جای پاهایمان

بماند روی خاک ترک خورده ی کویر

بیا برویم

تا عمق سکوت کویر

و آنجا با هم گریه کنیم (۴)

برای تمامی لحظه هایی که گذشتند

و ما با هم به گندمزار خیره نشدیم!!!!!!!

دوستت دارم بهار

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 23:50 توسط موشی |


هميشه برای کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه

واسه کسی گريه کن که می دونی وقتی غصه داری

و اشک می ريزی برات اشک می ريزه

برای کسی غمگين باش که در غمت شريکه ...

عاشقه کسی باش که دوستت بداره ...


بخند ... بخند ديگه آخه اينو نوشتم که يکم بخندی

و چهره قشنگت قشنگترشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 23:57 توسط موشی |


پیشی و موشی

تصور می کنیم خیلی مشکلاتــــ بزرگی داریمـــ ..

تصور می کنیم عاشقتر از همه ایمــ ..

تصور می کنیم از همه بیشتر می دونیمــ ..

تصور می کنیم با بقیه متفاوتیمــ ..

هه ..

زکی ..

ولی همه ی اینا یه تصوره ..

خیاله ..

معمولا اینجور افراد آدمایی هستند که واقع بین نیستند ضعیف هستند ..

و در ارتباط با محیط مشکل دارند و جالب اینکه عیب رو از محیط می دونن ..

 

از مشکلات ناله می کنیم ؟!!!

نه ناله نکنیم ..

به بیمار سرطانی فکر کنیم که شماره معکوس روز های عمرش رو به اتمامه ..

به دختر 15 ساله ای که پول عمل قلبشو نداره ..

به بچه 5 ساله ای که از کله سحر تا نصف شب با box آدامسش تو خیابونا وله ..

به دختر ۱۸ ساله ای که به خاطر ۲ هزار تومن .........

به مردی که واسه نونه شبش محتاجه و شرمنده ی زن و بچه ..

می فهمی شرمنده زن و بچه ..

 

آخییییییییییییییییییش ..

خدا من چقدر خوشبختم ..

خدایا کمکم کن تا اونجایی که در توانمه به هموطنی که نیازمند کمکه ..

کمک کنم ..

 

     

 پیشی و موشی

 

 خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبال آن می دویم

       و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم ..

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 23:58 توسط موشی |


.رازقي پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادي

کمر عشق شکست

ما نشستيم و تماشا کرديم

 

محمد صرمد خورشیدی ...  

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 18:23 توسط موشی


موشی و پیشی

می توان لبخند زد ..

می توان خوب بود ..

می توان دلی را شاد کرد ..

می توان پاک بود ..

می توان ایمان داشت ..

می توان یتیمی را نوازید ..

می توان شاخه گلی هدیه داد ..

می توان بخشید ..

می توان فقیری را غنی ساخت ..

می توان عمری با عزت داشت ..

می توان محترم بود ..

می توان قدر لحظه ها را دانست ..

می توان با ارزش شد ..

می توان آزاد بود ..

می توان .....

می توان توانست ..

می توان خواست ..

 

آیا می توان ؟

 

 

اگر بخواهیم می توانیم .

   

  و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست ..

      که همچنان که تو را می بوسند ..

      در ذهن خود ..

      طناب دار تو را می بافند .   

+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 23:36 توسط موشی |


موشی و پیشی

همه خود خواه شدن ..

فقط خودشونو می بینن ..

 

مگه دنیا چند روزه ؟!!

چرا هیشکی نمی فهمه ؟

به خاطر پوچ دلی میشکنه ..

 

آخه حیف نیست ؟

 

دوست داشتم همه همدیگرو دوست داشتن ..

ولی افسوس اینطور نیست ..

 

این روزها دیگه این جمله :

 

                    مهربانم دوستت دارم .

 

شده یه دروغ تابلو .

 

موشی و پیشی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:10 توسط موشی |


  دوست دارم ...

تنها يك بار از سخن گفتن باز ماندم ..

وقتي مردي از من پرسيد: " شما كيستيد؟ "

 

هی با تو ام آقا یا خانوم : شما کیستید ؟!!!!

من کیستم ؟ او کیست ؟ .....

کارت شناسایی نمی خوام بذار جیبت ..

واقعنکه ما کیستیم ؟ ..

خواهشا یه ربعی به این عبارت تامل بنما ..

یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی ..

 

 

 اگر انسان ها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است ..

       محبتشان نسبت به هم نا محدود می شود .

 

منبع : زندگی مجردی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 21:43 توسط موشی


 

هر روز صبح در آفریقا ..

وقتی خورشید طلوع می کند ..

آهویی شروع به دویدن می کند ..

و می داند که باید سرعتش از یک شیر بیشتر باشد تا شکار نشود ..

 

هر روز صبح در آفریقا ..

وقتی خورشید طلوع می کند ..

یک شیر شروع به دویدن می کند ..

و می داند که باید سریعتر از آن غزال باشد تا از گرسنگی نمیرد ..

 

مهم نیست غزال هستی یا شیر ..         

با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن ..                   (آنتونی رابینز)     

           

برای آن کس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد .

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 10:41 توسط موشی


 

.

با تو امـــ  ای مشکلات زندگی ..

من تو را همواره دوست خواهم داشت ..

تو را در آغوش می کشمـــ ..

با لبخندی ملیح ..

زیرا تویی که به زندگی من معنا می بخشی ..

با وجود توست که من منمـــ ..

پس تو را دوست خواهم داشت ..

 

و تو .......

 

تو که از من دلخوری ..

چرا که دوست نداری تو را دوست بدارمــ ..

چرا که می دانی مقاوم خواهم شد ..

و تو در من نابود می شوی ..

نابودی تو حتمی ستـــ ..

 

ولی نارحت مباشـ تو همیشه هستی و

وجود خواهی داشت .

 

 

"به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد ..

 نه تشنه عشقــ ..

 چون تشنه عشق روزی سیراب خواهد شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 16:25 توسط موشی


شانه هایت کو در حال سقوطه به موهایت آویزان شده ام

به من نگو دست بردار مشتم که باز شود دیگر نیستی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:9 توسط موشی


دوستت دارم مادر ...

وقتي تو را مي بينم به ياد فطرتم مي افتم که روزگاري از آسمانها هم بالاتر مي زيست.

وقتي چشمهاي تو به چشمهايم مي افت به ياد روزهاي زلال ازل مي افتم که با فرشته ها روي تپه هاي

بلورين بهشت به اين سو و آن سو مي دويدم و همصدا با جبرئيل به خداوند سلام مي گفتم.

وقتي به من لبخند مي زني به ياد سالهاي بي گناه کودکي ام مي افتم که زلفهاي درختان را مي بافتم

 و با رودها به سوي دريا مي رفتم. کوچک ترين دوست من سنجاقکي سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه مي برد

و نام گلها را به من ياد مي داد.


تو هر شب برايم از دوست داشتن و مهرباني قصه مي گفتي و

 ستاره اي را زير بالشم مي گذاشتي تا خوابهاي خوب ببينم.

 وقتي به آلاله ها شب بخير مي گفتم مي دانستم که فردا خورشيد پلکهاي بسته مرا مي بوسد

 و از خواب بيدارم مي کند.

مــــــــــادر مهربانم ! اين همه کلمه روشن و اين همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته اي.

 اگر نفس نوراني تو نبود من همنشين تاريکيها مي شدم و نمي توانستم پنجره اتاقم را باز کنم.

وقتي تو را مي بينم به ياد دستهايت مي افتم که از همه آفريده هاي خدا مهربان ترند.

دستهايي که گهواره زندگي را تکان مي دادند تا من بي تابي نکنم.

شاليزارهاي شمال و زنبقهاي کوهي شاهدند که تو طاقت نداشتي گريه مرا ببيني

 و من اکنون به نخلستانهاي جنوب و جنگلهاي عاشق سوگند مي خورم که هرگز اخم را بر چهره ات ننشانم.

دوستت دارم مادر ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 23:29 توسط موشی


Www.ForMyBest.CoM

قلبم را به تو مي دهم ... تا بداني که اين قلب زماني که در آغوش تو است مي تپد و زندگي مي کند ...

قلبم را به تو مي دهم . . . تا بداني که زندگي بدون تو يعني مرگ . . .

قلبم را به تو مي دهم . . . تا بداني که براي هميشه دوستت دارم . . .


Formybest.com

هر کجا هستي باش عشق تو مال من است .....


خاطر و ياد تو در ياد من است ......


چه اهميت دارد که تو از من دوري .......


که من اينجا تنهام ......


مهم اين است که تو مي آيي ..................

Formybest.com


شيطان مي خندد . . .


ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند .

و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .

و بعضي آزادگيشان را.

و من ديدم که شيطان مي‌خنديد.

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 23:58 توسط موشی


با تمام وجودم دوست دارم

ديروز غروب بود
غروبي ابدي که همه وجودم را،
تسخير کرده بود
امروز صبح،
ديروز غروب را به سخره نگريستم
ديگر طلسم،جادويي غروب
از امروز شکسته مي شد
شايد به توهم گفته باشم
از سايه شوم غروب متنفر بودم
و امروز غروب رفتُ
و به ابديت پيوست
اين آرزوي ما بود
و امروز مرگ غروب را با چشم خود،
نظاره کردم
خورشيد باز هم به سپيدي گراييد
امروز صبح است
چه صبحي!
زيبا وبي نظير
ميخواهم هر روز صبح
گنجشکهاي عشق تو را
به پنجره اتاق گرمم
دعوت کنم
ديگر غروب نيست
از روزي که توچشمهايت را،با عشق
به من بخشيدي
و دستهايت را امروز، پاک به من مي بخشي...

Coming Soon. . .

Me ...

Good Bye Black-P8.CoM

+ نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:53 توسط موشی


تولدت مبارک بهار

آمد و گذشت
شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،‌اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.

با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟

سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني مي كردند .

مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟

وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،‌عقل كاري نمي تواند بكند .

رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .

شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟

فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

-------------------------------------------------

دلواپسی هایت را دور بیانداز و به امانت الهی بیاندیش به چشمان نافذش نگاه کن که چگونه متین و آرام تو را یاد موهبتهای الهی می اندازد

این بزرگترین هدیه خداست

دمیدن روح خود در نطفه آدمی .... « تولد یک آدم »

فرشتگان آهسته در حال فرود آمدن هستند و بار گناهانت را بر دوش خواهند کشید ،

نعمتی بزرگ در راه است ، آغوشت را برای ناتوانیش باز کن

آرام و صبور به روزهای طلائی و سبز عاشقی بیاندیش ، عشق را در قلبت حس کن و آن را با تمام اعضای بدنت جاری ساز . تولد موجودی از تو شگفت انگیز است ... و تولد خودت دوست داشتنی است .

 
تولدت مبارک بهار

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 23:51 توسط موشی


دوست دارم بهار

باران می بارید ...

زنی که سطلی پر از زغال را حمل می کرد از کنارم گذشت

چهره اش را سیاه کرده بود و بدون علت می خندید ؛

دیوانه به نظر می رسید ..

به خانه آمدم و هر آنچه که در مسیر دیدم دوباره مرور کردم...

مردی که پشت نقابش پنهان شده بود ...

زنی که لا به لای رنگها گم شده بود ...

پسر جوانی که در حسرت ابروان دختران بود ...!

دختری که نقش زنی میانسال و روسپی را

برای دوست پسرش بازی می کرد...!

پدر بزرگی که از یاد برده بود که دیگر پیر شده است

مادر بزرگی که مدتها خود را در آیینه ندیده بود...

همسرانی که سالها به هم خیره نشده بودند ...

کودکی که سنگینی ناکامی های والدینش را

بر دوش ناتوان و کوچکش تحمل می کرد ...

و منی که هنوز پس از سالها به دنبال راهی برای آسوده خندیدن می گشتم..


به این فکر می کنم که آن زن دیوانه چه خوب "خودش" را پیدا کرده بود

و راحت و شاد از میان جمعیت سرگردان می گذشت ؛

به راستی ما سردرگم هستیم یا او ...!؟

+ نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 23:20 توسط موشی


من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

دوست دارم بهار

 بخاک خفته ام سوگند به عشق پاکمان و به خاطرات گذشته مان و به مقدمترین کلمات

 که همانا عشق می باشد

 سوگند که بعد از تو به دیگری دل نخواهم بست ...
 

دستانم گرمی دست دیگری را احساس نخواهد کرد...

لبانم بر لبان دیگری اجازه بوسه ندارد...

دیدگانم نگاه هر بیننده ای که نمی پذیرد...

واما تا زمانی که لبانم به ثنای روی توست و چشمانم درپی تو اشک ریز است و دستانم

 شاخه های گل میخک را به گورستان عشق اهدا کند

تنم درجامه سیاه خواهد بود و جز درکنار مزار عشقمان منزلگه دیگری نخواهد داشت!...
 

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 23:51 توسط موشی


دوست دارم بهار

ای روزگار چگونه سر به خاک افکنده ای و ناله خسته دلان را نمی شنوی؟

به غرور بیاندیش که چگونه سرافکنده و محتاج شده است.

به غروب بیاندیش که چگونه آسمان را ترک می کند.

به ماهیان رودخانه های عشق نگاه کن که از بی اعتنایی خشک شده است.

به شهر رؤیاهای بی انتها که خشکسالی آن را فرا گرفته است.

به قلب های پاره پاره که سکوت را با صدای هیاهوی جنگ و ستیز با دل

می شکنند.

به ناله ی پرستوهای مهاجر که از هجرت خسته اند و به اشک چشمان کبوتران

که اسیر دست تقدیر شدند...

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 23:44 توسط موشی



فرشته اي در كنار خيابان

خسته و افسرده دفتر مشقي در دست گرفته و در كنار خياباني نشسته.

 قلمي كه از سرماي هوا و نگاه هاي  عابران جرات نوشتن نداره.

 پسرك فقير سعي مي‌كنه تا با اين شرايط سخت چند جمله اي روي كاغذ بنويسه.
ناگهان چشمش به دختركي ميوفته كه با والدينش عبور مي‌كنند. يك پيراشكي داغ تو دست اونه.

 واي بايد خيلي خوشمزه باشه. ياد بابا و مامان خودش ميوفته.

 واي امروز چقدر پول جمع كردم. زياد نيست.

 خداكنه شب منو كتك نزنند. خدايا آيا مامان و باباي اون

 دخترك هم اونو كتك مي‌زنن؟؟!
چند دقيقه مي‌گذره. ي آقايي مياد و دستي رو صورت پسرك ميكشه و يك 100 توماني ميده بهش.


مرسي (با لبخند همراه با گريه). پسرك تو دلش ميگه اي كاش اين آقاهه باباي من بود. چه دسته گرمي.

 دوست دارم بازم صورتمو گرم كنه.

 ولي فقط سرماي سنگي كه بهش تكيه داده حس ميشه.


ديگه هوا تاريك شده. چشماش نمي‌بينه كه چيزي بنويسه. گرسنه. لقمه نون و پنيري كه قسمتيس رو صبحانه 
 و قسمتيش رو نهار خورده

 در مياره تا بقيه اون رو هم شام بخوره. خدايا آيا فردا هم چيزي دارم بخورم؟؟!
 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 0:29 توسط موشی


سال نو مبارک بهار جونم ...

سال نو پیشاپیش مبارک

امیدوارم سال نو سالی باشه پر از سلامتی. تندرستی. پیشرفت و برکت برای همه شما دوستانم و برای خانواده هاتون.

 دعا می کنم همگی اگه مشکل لاینحلی داریم با قدرتی که خدا به ما داده بتونیم حلش کنیم و گره های زندگیمونو باز کنیم .

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم...!
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...!

بهار دوست دارم

طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه رضایت خدا را به او بگوید.

ماکاریو گفت : (( به گورستان برو وبه مرده ها توهین کن.))

طلبه دستور پدر روحانی رو انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .

پدرروحانی گفت :(( جواب دادند؟))

پاسخ داد :((نه!))

پدرروحانی گفت : (( پس برو  ، ان ها رو ستایش کن.))

 طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت.

پدر از او پرسید :((ایا مرده هاجواب دادند؟))

طلبه گفت :((نه!))

پدر روحانی گفت :(( برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن....

نه  به ستایش مردم توجه کن......... و نه به تحقیر ها و تمسخر ها یشان.

این طور می توانی راه خودت را پیش بگیری...))

دوست دارم بهار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:20 توسط موشی |


بهار دوست دارم ...

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.

شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.

وفرشته شعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: ديگر تمام شد.

ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.

زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است.

وفرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ.........

+ نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385ساعت 20:3 توسط موشی |


بهار دوست دارم ...

يه نفر خوابش ميادو واسه خواب جا نداره          يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره          مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش   اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره          انتخابم مي كنه، ولي پولشو نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه             اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصرِ ولي               اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد         مامانش مي گه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه، همه ميان                 يكيم تقويم واسه خط زدن روزا نداره

يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش    يه جا ديگه يكي داره مي ميره، خرج مداوا نداره

بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره


بهار دوست دارم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 23:55 توسط موشی |


بهار با تمام وجودم دوست دارم . . .

وصيت نامه ...
اي کساني که مأمور دفن من هستيد

مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام


دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.

 موهايم را اشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده نشده است.

 چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.

بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي مادرم برايم گريه کند.

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است.

 بر سنگ مزارم بنويسيد:

 که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 23:48 توسط موشی |


 

بهار دوست دارم ...

مطلب گیر نیاوردم به جای اون از همین حالا ولنتاین رو تبریک میگم

مخصوصا به بهار خودم

بهارم ولنتاینت مبارک. . .

بهار دوست دارم ....

چند وقته که دیگه اعتماد به نفس انجام کاری رو ندارم....!!!

چند وقته که خسته ام از اینکه هستم....!!!!

چند وقته که دارم نگاه ها رو میبینم !!!

دقیق....!!!!

هر نگاهی به من یک چیز رو میگه....!!!

اما من دوست دارم همه ی نگاه ها رو اینطوری بخونم :................................................................

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:57 توسط موشی |